اگر با گرگ ها زندگى میکنى

دریدن پیشکش حداقل زوزه کشیدن را بیاموز








ادمها فقط ادمند نه بیشتر و نه کمتر…

اگر کمتر از ان چیزی که هستند نگاهشان کنی انهاراشکسته ای

و اگر بیشتر از ان حسابشان کنی تورا میشکنند

بین این ادمها فقط بایدعاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه








سلامتی حرفهایی رو که باید نگمو میزنم

سلامتی رفیقم که واسش رگمو میزنم








دستم را گرفت و گفت دستانت چقدر عوض شده سری تکان دادم

و گفتم :بی انصاف دستان من تغیر نکرده تو به دستان دیگری عادت کرده ای








نرو

نزارکه بعد ازاین دنیا به عشق شک بکنه

هرکی دلش جای دیگه است عشقو بخواد ترک بکنه

نفس زدم از ته دل معصوم این قلب به خدا….!

نزار بشه محال واسش باور عشق آدما…








دلم برای لمس نگاهت سخت تنگ است

به کدام بهانه حواسش را پرت کنم؟








ای عشق بیا مرغ مهاجر باشیم

صندوقچه ی گنج و جواهر باشیم

تا دست کسی به غربت ما نرسد

در شهر نگاهشان مسافر باشیم








بوی نو شدن می آید

ولی تو همیشه رفیق کهنه ی من بمان








خود را نرنجان

آنکه بودنت را قدر ندانست!

لایق حضور در فکرت هم نیست…!








انگار قصد آمدن نداری

و این انتظار مرا یعقوب نخواهد کرد








هر بار که می خواهم به سمتت بیایم یادم می افتد

دلتنگی 

هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست








خدایا

من که غصه هایم را سر وقت میخورم

پس چرا خوب نمیشود دردهایم








یادمان باشد فردا حتما

ناز گل را بکشیم

 حق به شب بو بدهیم

 و نخندیم دگر به تَرَک*های دل هر گلدان

و به انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا

 زندگی شیرین است

زندگی باید کرد

 و بدانم که شبی خواهم رفت 

و شبی هست که نباشد

پس از آن فردایی








نشانی ام را نپرس 

که اگر نیامدی

بهانه ای داشته باشی!







ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﯼ

ﻗﺼﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻧﮑﻦ

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﺣﺴﻮﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﻭﺩ ﺍﺳﭙﻨﺪ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ !