سلام دختری هستم 36 ساله که مدت 5 سال با یکی از همکاران قدیمی خودم در ارتباط هستم ایشون 39 ساله اشونه و حدود 10 سال پیش طلاق گرفتن و البته یک پسر 12 ساله دارن که در تمام این مدت با مادرش زندگی کرده و فقط در ماه 2-3 جمعه با پدرش سر میکنه
توی این مدت بارها مساله ی ازدواج با من رو مطرح کردن علیرغم علاقه ی شدیدی که ما بهه همدیگه داریم ولی با توجه به شناخت من از خانواده و فامیلم از اینکه من با مردی مطلقه با داشتن فرزند بخوام ازدواج کنم باعث شده از ازدواج و مطرح کردن عمومیش واهمه داشته باشم .
مادرم ازین موضوع مطلع هستن و چندین نوبت تو جلسات ما حضور داشتن و تنها خواسته ایشون هم پنهان کردن فرزند ایشون از فامیل و آشنایان هست وگرنه بحث مطلقه بودنشون مهم نیست.
از لحاظ مالی ، سطح خانوادگی و فرهنگی و اعتقادات خیلی بهم نزدیکیم .
و بشدت من رو دوست دارن و تمام برنامه های زندگی و مالیشون رو بر مبنای حضور من برنامه ریزی کردن تا یک زندگی خوب با شرایط اقتصادی و سطح عالی برای من فراهم کنن.
این دوری از هم داره عذابمون میده
چندین بار تصمیم گرفتیم به این رابطه خاتمه بدیم ولی موفق نشدیم و بشدت بهم علاقه داریم و وابسته ی هم شدیم .
چه کنیم تا ازین سردرگمی نجات پیدا کنیم ؟