کاربر عزیز ، به انجمن مشاوره ازدواج دات کام خوش آمدید .
ورود به حساب کاربری
ثبت نام
مزایای ثبت نام در انجمن مشاوره ازدواج دات کام

عضویت افتخاری در کانون مشاوران ایران

30% تخفیف شرکت در کارگروه های مشاوره

عضویت انجمن هیچ گونه هزینه ای ندارد

تبلیغات
  
  

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 23

موضوع: سلام

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    نوشته ها
    13
    پسندیده
    0
    مورد پسند
    0

    سلام

    سلام وخسته نباشین من خیلی دودل هستم اگه میشه زود جوابمو بدین چون باید تصمیم بگیرم اگه امکانش هست جواب به ایمیلم ارسال کنین.
    زمانی که دوم دبیرستان بودم ناخوداگاه فهمیدم پسر خاله م رو دوست دارم من از بچگی پیشش معذب بودم به هیچکس هیچی نگفتم تا اینکه پیش دانشگاهی که رسیدم احساس کردم خیلی دلتنگشم ووقتی میبینمش تمام بدنم میلرزه.خیلی دلتنگش میشدم تا اینکه بعد از کنکورم خواهرش اومد بهم گفت که اون۵ساله که بهت علاقه داره وخیلی دوست داره واز این حرفا اما الان شرایط ازدواج نداره واز طرفی خانواده من هم اصلا راضی به شوهر کردنم با هیچکس نبودن واون فقط از من جواب میخواست من ه عشقش بودم نتونستم مخفی کنم وبه دختر خالم گفتم که باشه موافقم چند ماه گذشت که بهم گفت شماره تو میخواد من مخالفت کردم بعد از کلی اصرار شماره مو از خواهرش گرفت وبرای مدتی باهم حرف میزدیم اما کاملا حدود را رعایت میکردیم چون من ادم کاملا مذهبی ومقیدی بودم خلاصه بعد از یک سال اومد خواستگاری ومن به مامانم گفتم که قبلا بهم گفته مامانم عصبی شد وگفت که باید فراموشش کنی اون وخانوادش خیلی اصرار کردن وواسطه فرستادن اما مامانم مخالف بود و درس خوندن من وخواهر بزرگترم را بهانه میکرد ومن از همه این ماجراها بیخبر بودم وهیچ چیزی بمن نمیگفتن من شوک بهم وارد شده بود تا یکسال بعدش نمیفهمیدم زنده ام یا مرده شبا تا صبح کارم گریه بود چون ابروم پیش خانوادم رفته بود دلم براش دتنگ میشد اما نمیخواستم برخلاف میل خانوادم عمل کنم وباهاش حرف بزنم واونم شماره ای از من نداشت از یک طرف به عشقش بهم مطمین بودم که ترکم نمیکنه از حال وروزش هم خبر نداشتم بعد یکسال رفت خواستگاری وعقد کرد بعد یکسال هم ازدواج کرد وبعد یکسال بازنش به مشکل خوره وداره طلاقش میده بعد سه ماه که بازنش قهر بود بهم پیام داد وگفت فلانی وازم خواست ببخشمش جوابشو ندادم سه چهار بار دیگه با فاصله زمانی پیام داد تا یک روز عصبانی شدم وبهش گتم دست از سرم برداره ناراحت شد وگفت خانوادش مجبورش کرده بودن ازدواج کنه ومریض شده بود واز این حرفا منم هم بهش گفتم بخشیدمت اما دیگه نمیتونم باهات باشم.من تو فاصله این سه سال که عقد کرده بود خواستگارای خوبی داشتم اما چون هنوز اون فراموش نکرده بودم حاضر به ازدواج نبودم ونمیخواستم کسی را با خودم بدبخت کنم اما هیچوقت فراموشش نکردم وبعضی روزا بدجور بی تاب میشم که با دعا وگریه کردن پیش خدا خودم را اروم میکنم داشتم به وضع عادت میکردم واون داشت کمرنگتر میشد حتی به بعضی از خواستگارام فک هم میکردم که دوباره سر وکلش پیدا شد وهمه چیز ریخت بهم شدم همون ادم بی قرار قبلی.
    الان یک خواستگعر خوب دارم ومیخوام باهاش ازدواج کنم اما نمیدونم با دلم چکار کنم بنظرتون من الان امادگی ازدواج دارم؟ایا من نمیتونم بجز اون با کسی خوشبخت باشم؟اصلا عذر اون میتونه موجه باشه ومن میتونم عذرشو بپذیرم؟البته اون میگه تو زندگیش همیشه باهاش بودم ونتونسته فراموشم کنه اما دلیل طلاقش موجه وتقصیر از زنشه پس یعنی اون به خاطر من طلاق نگرفت.خواهش میکنم کمکم کنین من باید چکار کنم؟

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    عنوان کاربر
    معاونین سایت
    نوشته ها
    1,637
    پسندیده
    43
    مورد پسند
    50
    خب اول از همه باید بگم امکان ارسال به ایمیل وجود نداره

    ولی در مورد مشکل شما...

    چیزی که در این بین وجود داره اون رشته ای بوده که پاره شده و ایشون ازدواج کرده و زندگی جدیدی رو برای خودش تشکیل داده

    و حالا به هر دلیلی نتونسته ادامه بده و شما هم اینطور که مشخصه اون حس و علاقه سابق رو ندارید و وابستگی امروز شما برمیگرده

    به خاطرات گذشته که با ایشون داشتید ...

    پس چیزی که الان برای شما مهمه اینه که بتونید تکلیفتون رو با خودتون مشخص کنید ...

    حتی اگر تونستید مشاوره حضوری مراجعه کنید ولی دوست عزیز اگر در دلتون هنوز هم حسی درباره پسرخالتون هست باید بهش فکر کنید

    تا بتونید به نتیجه ای برسید حالا یا مثبت یا منفی ....

    ولی اگر مثل قبل نیستید و سردتر شدید میتونید در کنار ایشون به خواستگارای دیگه ام فکر کنید که من فکر میکنم این مورد به شما نزدیکتره ...

    پس این عشق با اون عشق روزهای گذشته خیلی فرق کرده و شما هم باید با این دید به مسایل پیش روتون فکر کنید
    شانس نام مستعار خداست.
    آنجا که نمی خواد،امضایش پای داده هایش باشد.

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Sep 2014
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    نوشته ها
    608
    پسندیده
    5
    مورد پسند
    29
    منم فکر میکنم عزیزم باید شما هم مثل ایشون به موقعیت جدیدی در زندگی خودتون فکر کنید

    هر چند ما دخترا خیلی وابسته و عاطفی هستیم و شدیدا" تحت تاثیرعواطف قرار میگیریم

    شمام الان تمام خاطرات و روزهای گذشته براتون تداعی شده و نمیذاره درست فکر کنید

    در این مواقع باید افکارتو بنویسی و بسنجید که کفه کدوم طرف سنگینتر خواهد شد

    ولی علاوه بر دلت از عقل و منطق خودت هم در این مورد استفاده کن چون شمام حق دارید در مورد زندگی

    آینده خودت بدون احساسی شدن تصمیم گیری کنید
    کاربر مقابل پست hamrah2 عزیز را پسندیده است: amirhussain

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    نوشته ها
    13
    پسندیده
    0
    مورد پسند
    0
    نقل قول نوشته اصلی توسط moshaver نمایش پست ها
    خب اول از همه باید بگم امکان ارسال به ایمیل وجود نداره

    ولی در مورد مشکل شما...

    چیزی که در این بین وجود داره اون رشته ای بوده که پاره شده و ایشون ازدواج کرده و زندگی جدیدی رو برای خودش تشکیل داده

    و حالا به هر دلیلی نتونسته ادامه بده و شما هم اینطور که مشخصه اون حس و علاقه سابق رو ندارید و وابستگی امروز شما برمیگرده

    به خاطرات گذشته که با ایشون داشتید ...

    پس چیزی که الان برای شما مهمه اینه که بتونید تکلیفتون رو با خودتون مشخص کنید ...

    حتی اگر تونستید مشاوره حضوری مراجعه کنید ولی دوست عزیز اگر در دلتون هنوز هم حسی درباره پسرخالتون هست باید بهش فکر کنید

    تا بتونید به نتیجه ای برسید حالا یا مثبت یا منفی ....

    ولی اگر مثل قبل نیستید و سردتر شدید میتونید در کنار ایشون به خواستگارای دیگه ام فکر کنید که من فکر میکنم این مورد به شما نزدیکتره ...

    پس این عشق با اون عشق روزهای گذشته خیلی فرق کرده و شما هم باید با این دید به مسایل پیش روتون فکر کنید
    بخاطر راهنمایی هاتون ممنونم من واقعا نیاز به راهنمایی دارم نمیدونم باز امکان هست که جوابمو بدین یا نه اما اگه امکانش هست شما را بخدا کمکم کنین به مشاور دسترسی ندارم که حضوری برم دوست یا کسی که باهاش صمیمی وراحت باشم هم ندارم یعنی نمیتونم به کسی اعتماد کنم.
    بله من علاقه م مثل سابغ نیست البته اون برای من فرقی نکرده وبرام باارزشه اما اون من را به رابطه مجبور کرد ومن اصلا راضی نبودم اون فقط ابراز علاقه میکرد ومن خیلی رعایت میکردم چون خدام بیشتر دوست دارم نمیخواستم خدام از دستم ناراحت شه اما چون اونم دوست داشتم راضی به حرف زدن باهاش شدم وبعدش کلی از خدام معذرت خواهی میکردم اون از تمام این احساساتم خبر داشت وقبلا خیلی ابراز علاقه وبی تابی میکرد ومیگفت بدون من میمیره میدونست هم میخوامش پس با این وجود ازدواجش خیانت محسوب میشه درسته؟
    میگه خانوادش مجبورش کردن بش گفتم تو این دوره زمونه دختر نمیشه مجبور کرد چه برسه به پسر گفت اره تقصیر خودمم بود من خیلی خسته شده بودم از تو از عشق از دنیا.اما گفت هیچ وقت فراموشت نکردم وزمانی که بازنم بودم همش احساس میکردم دارم به تو خیانت میکنم.گفتم چرا تواین سه سال نیومدی گفت چون زنش وداشته واحساس میکرده داره بهم خیانت میکنه.باید حرفاشو باور کنم؟؟اون همیشه فقط حرف میزنه هیچکدوم از حرفاش عملی نکرد شخصیت ضعیفی هم نداره که بگم زود احساساتش عوض میشه اما ادمی که حاضر بود ازم دست بکشه پس چندانم که میگه دوستم نداره ومیتونه باز تکرارش کنه درسته؟

    من تا چند مدت پیش نمیتونستم بجز اون به کس دیگه حتی فک کنم اما الان احساس میکنم که شاید بتونم اما چون بعضی روزا بدجور بی قرار میشم وبه یادش میفتم ودلم خیلی تنگ میشه میترسم به زندگی اینده م اسیب برسونم یا حتی نتونم با همسر ایندم رابطه صمیمی داشته باشم؟؟بنظرتون این حالت های من طبیعی و روی زندگی ایندم تاثیر نمیزاره؟
    من نمیتونم ازدواجش خیانتش وکارایی که در حقم کرد وفراموش کنم ودوباره باهاش بسازم حتی اگه احساساتم مجبورم کنه وبتونم باهاش ازدواج کنم اما هیچوقت خیانتش ویادم نمیره چون جز خوبی در حقش کاری نکردم اما اون میگه جبران میکنم فقط بهم ی فرصت دیگه بده اما فرصت دادن به اون شاید به قیمت نابود کردن خودم باشه!
    من نمیتونم با ادمی که حاضر شد بهترین لحظات عمرش با یکی جز من باشه دوباره از نو شروع کنم اصلا از نو شروع کردن کار عاقلانه ایه؟؟شما را بخدا کمکم کنین نمیخوام تمام عمرم حسرت بخورم یا بعدا پشیمون شم.ایا من میتونم زندگی سالم وشادی را با ی ادم جدید شروع کنم و دوسش داشته باشم وخوشبخت شم؟؟

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    نوشته ها
    13
    پسندیده
    0
    مورد پسند
    0
    نقل قول نوشته اصلی توسط hamrah2 نمایش پست ها
    منم فکر میکنم عزیزم باید شما هم مثل ایشون به موقعیت جدیدی در زندگی خودتون فکر کنید

    هر چند ما دخترا خیلی وابسته و عاطفی هستیم و شدیدا" تحت تاثیرعواطف قرار میگیریم

    شمام الان تمام خاطرات و روزهای گذشته براتون تداعی شده و نمیذاره درست فکر کنید

    در این مواقع باید افکارتو بنویسی و بسنجید که کفه کدوم طرف سنگینتر خواهد شد

    ولی علاوه بر دلت از عقل و منطق خودت هم در این مورد استفاده کن چون شمام حق دارید در مورد زندگی

    آینده خودت بدون احساسی شدن تصمیم گیری کنید
    ممنونم درسته من نباید فق با احساس تصمیم بگیرم اما یه روز میتونم احساسم کنترل کنم وبه ی فرد جدید فک کنم اما ی روز دیگه نمیتونم ویادش ولم نمیکنه میترسم را زندگی ایندم تاثیر بذاره؟
    نمیدونم من فقط از این میترسم که نتونم با همسر اینده ام صمیمی باشم شاید هم بخاطر اینکه تا حالا بجز اون با هیچ مردی رابطه نداشتم واز احساسات خودم خبر ندارم خوشحال میشم راهنماییم کنین؟ای خدا کمکم کن

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    عنوان کاربر
    معاونین سایت
    نوشته ها
    1,637
    پسندیده
    43
    مورد پسند
    50
    نقل قول نوشته اصلی توسط yasi2015 نمایش پست ها
    ممنونم درسته من نباید فق با احساس تصمیم بگیرم اما یه روز میتونم احساسم کنترل کنم وبه ی فرد جدید فک کنم اما ی روز دیگه نمیتونم ویادش ولم نمیکنه میترسم را زندگی ایندم تاثیر بذاره؟
    نمیدونم من فقط از این میترسم که نتونم با همسر اینده ام صمیمی باشم شاید هم بخاطر اینکه تا حالا بجز اون با هیچ مردی رابطه نداشتم واز احساسات خودم خبر ندارم خوشحال میشم راهنماییم کنین؟ای خدا کمکم کن
    در این مورد نگران نباشید و با منطق و عقل خودتون تصمیم گیری کنید

    دوست عزیز متاسفانه دخترها دیر وارد رابطه میشن ولی وقتی هم که وارد شدند تمام زندگی خودشون رو فدای اون میکنن

    گاهی در مقابل این احساسات کورکورانه خوبه که عقل رو هم دخالت بدید

    شرایط رو کامل بسنجید و الان فکر کنید ازدواج کردید و خودتون رو در اون حال قرار بدید واقعا" اون چیزی رو که خواستید با پسرخاله تون بدست میارید؟
    شانس نام مستعار خداست.
    آنجا که نمی خواد،امضایش پای داده هایش باشد.

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    نوشته ها
    13
    پسندیده
    0
    مورد پسند
    0
    نقل قول نوشته اصلی توسط moshaver نمایش پست ها
    در این مورد نگران نباشید و با منطق و عقل خودتون تصمیم گیری کنید

    دوست عزیز متاسفانه دخترها دیر وارد رابطه میشن ولی وقتی هم که وارد شدند تمام زندگی خودشون رو فدای اون میکنن

    گاهی در مقابل این احساسات کورکورانه خوبه که عقل رو هم دخالت بدید

    شرایط رو کامل بسنجید و الان فکر کنید ازدواج کردید و خودتون رو در اون حال قرار بدید واقعا" اون چیزی رو که خواستید با پسرخاله تون بدست میارید؟
    چطور نگران نباشم من هنوز نسبت به اون احساس دارم توی سه سال اخیر جمعا ۳باردیدمش اما اگه کسی در موردش چیزی بگه دلم میریزه بهم بخدا نمیخوام اینطور باشه اما دست خودم نیست واز طرفی مطمینم اونم خیلی دوستم داره اما کاری که کرد هضمش برام سخته؟تو قسمت بالا کلی سوال داشتم در همین مورد خواهش میکنم کمکم کنین؟؟من میترسم این ی روز خوب بودن وی روز بی تاب بودن تو زندگی ایندم.هم باشه؟ که نمیخوام باشه یعنی مرور زمان حلش میکنه؟میترسم این سه سال حل نشد تا اخر حل نشه؟
    ینی چی دخترا دیر وارد رابطه میشن ؟یعنی من دیر وارد شدم؟این خوبه یا بد؟
    بخدا قسم میخوام عقل دخالت بدم اما بلد نیستم؟میترسم ی تصمیمی بگیرم همه عمرم پشیمون شم
    یعنی فک کنم باهاش ازدواج کردم؟نمیدونم من زیاداز خانوادش خوشم نمیاد بدمم نمیاد اما کنار اومدن باشون برام سخته- اونا دختر محدود میکنن برخلاف طوری که من بزرگ شدم-از شغلشم خوشم نمیاد اما میتونم کنار بیام-ناراحتی کلیه داره-خواهر برادراش درس خونده نیستن اما خودش خونده برعکس خانواده م!اینا تقریبا چیزایی هست که باهم اختلاف داریم؟نمیدونم چقدر اهمیت دارن؟؟؟
    اما از نظر روحی شاید کنارش ارامش داشتم.شاید!
    اما اگه منظورتون اینه که با کسی جز اون ازدواج کرده بودم!واقعا نمیدونم شاید اگه ادم خوبی بود واخلاق و دیانتش خوب بود و البته درس خوانده و برام قابل دوست داشتن بود ...نمیدونم واقعا نمیدونم واز این میترسم؟؟
    میدونم زیاد وقت ندارین اما ازتون خواهش میکنم کلی جواب ندین و به تک تک سوالام جواب بدین پست قبلی هم خیلی سوال داشتم خواهش میکنم باور کنین نمیتونم حضوری مشاوره برم خواهش میکنم کمکم کنین اجرتونم انشالله خدا میده!

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    عنوان کاربر
    معاونین سایت
    نوشته ها
    1,637
    پسندیده
    43
    مورد پسند
    50
    نقل قول نوشته اصلی توسط yasi2015 نمایش پست ها
    چطور نگران نباشم من هنوز نسبت به اون احساس دارم توی سه سال اخیر جمعا ۳باردیدمش اما اگه کسی در موردش چیزی بگه دلم میریزه بهم بخدا نمیخوام اینطور باشه اما دست خودم نیست واز طرفی مطمینم اونم خیلی دوستم داره اما کاری که کرد هضمش برام سخته؟تو قسمت بالا کلی سوال داشتم در همین مورد خواهش میکنم کمکم کنین؟؟من میترسم این ی روز خوب بودن وی روز بی تاب بودن تو زندگی ایندم.هم باشه؟ که نمیخوام باشه یعنی مرور زمان حلش میکنه؟میترسم این سه سال حل نشد تا اخر حل نشه؟
    ینی چی دخترا دیر وارد رابطه میشن ؟یعنی من دیر وارد شدم؟این خوبه یا بد؟
    بخدا قسم میخوام عقل دخالت بدم اما بلد نیستم؟میترسم ی تصمیمی بگیرم همه عمرم پشیمون شم
    یعنی فک کنم باهاش ازدواج کردم؟نمیدونم من زیاداز خانوادش خوشم نمیاد بدمم نمیاد اما کنار اومدن باشون برام سخته- اونا دختر محدود میکنن برخلاف طوری که من بزرگ شدم-از شغلشم خوشم نمیاد اما میتونم کنار بیام-ناراحتی کلیه داره-خواهر برادراش درس خونده نیستن اما خودش خونده برعکس خانواده م!اینا تقریبا چیزایی هست که باهم اختلاف داریم؟نمیدونم چقدر اهمیت دارن؟؟؟
    اما از نظر روحی شاید کنارش ارامش داشتم.شاید!
    اما اگه منظورتون اینه که با کسی جز اون ازدواج کرده بودم!واقعا نمیدونم شاید اگه ادم خوبی بود واخلاق و دیانتش خوب بود و البته درس خوانده و برام قابل دوست داشتن بود ...نمیدونم واقعا نمیدونم واز این میترسم؟؟
    میدونم زیاد وقت ندارین اما ازتون خواهش میکنم کلی جواب ندین و به تک تک سوالام جواب بدین پست قبلی هم خیلی سوال داشتم خواهش میکنم باور کنین نمیتونم حضوری مشاوره برم خواهش میکنم کمکم کنین اجرتونم انشالله خدا میده!
    خب سوالت رو یکی یکی بپرسید تا بتونیم بهتون جواب بدیم

    درواقع در کنار این صحبت ها تجربیات دوستانی که شرایط شمارو داشتن و با تردید وارد یک زندگی اینچنینی شدن رو میاریم

    که بعد از ازدواجی که با تردید شروع کرده بودند با مشکلات عدیده ای روبرو شده بودن ...

    دوست عزیز اگر به گفته های بالای خودتون توجه کنید میبینید با تردید در موردشون جواب دادید ولی در آخر هم گفتید شاید بتونید در کنارش ارامش بگیرید

    این نشون میده شما فقط با تابویی از تلقینات در مورد عشق به ایشون صحبت میکنید در صورتی که اگر کمی بیشتر ذهنتون رو ویرایش کنید

    متوجه خواهید شد واقعیت چیزی ورای این احساسات شماست ....

    ایشون اگر به شما علاقه داشت برای رسیدن به شما کمی صبوری میکرد ...

    دوم عشقی که در اول اون نگرانی و استرس و گریه باشه مسلما" عشق نیست چون هدف از ازدواج و عاشق شدن رسیدن به آرامشه

    در مورد خودتون هر روز پیاده روی کنید و فکر کنید و با خدای خودتون راز و نیاز کنید تا راه رو به شما نشون بده در ضمن در پیاده روی هورمونی ترشح میشه

    که برای آرامش بهش نیاز دارید ....
    شانس نام مستعار خداست.
    آنجا که نمی خواد،امضایش پای داده هایش باشد.

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    نوشته ها
    13
    پسندیده
    0
    مورد پسند
    0
    نقل قول نوشته اصلی توسط moshaver نمایش پست ها
    خب سوالت رو یکی یکی بپرسید تا بتونیم بهتون جواب بدیم

    درواقع در کنار این صحبت ها تجربیات دوستانی که شرایط شمارو داشتن و با تردید وارد یک زندگی اینچنینی شدن رو میاریم

    که بعد از ازدواجی که با تردید شروع کرده بودند با مشکلات عدیده ای روبرو شده بودن ...

    دوست عزیز اگر به گفته های بالای خودتون توجه کنید میبینید با تردید در موردشون جواب دادید ولی در آخر هم گفتید شاید بتونید در کنارش ارامش بگیرید

    این نشون میده شما فقط با تابویی از تلقینات در مورد عشق به ایشون صحبت میکنید در صورتی که اگر کمی بیشتر ذهنتون رو ویرایش کنید

    متوجه خواهید شد واقعیت چیزی ورای این احساسات شماست ....

    ایشون اگر به شما علاقه داشت برای رسیدن به شما کمی صبوری میکرد ...

    دوم عشقی که در اول اون نگرانی و استرس و گریه باشه مسلما" عشق نیست چون هدف از ازدواج و عاشق شدن رسیدن به آرامشه

    در مورد خودتون هر روز پیاده روی کنید و فکر کنید و با خدای خودتون راز و نیاز کنید تا راه رو به شما نشون بده در ضمن در پیاده روی هورمونی ترشح میشه

    که برای آرامش بهش نیاز دارید ....
    ممنونم که با صراحت از تجربه های قبلی نظرتون گفتین.
    دلیل گریه ها وناراحتی من گناهی بود که انجام میدادم من ادم مذهبی هستم وخانواده ام شدیدا با اینجور روابط مخالفن اما با اون ارامش داشتم.
    تفسیر شما از حالت های من چیه اینکه یک روز خیلی بی قر میشم وی روز ارومم؟
    ایا من هنوز هم عاشقشم یا وابستگی به گذشته هست؟
    وایا این حالت من ممکنه تا کی طول بکشه؟
    ویرایش توسط yasi2015 : 01-24-2015 در ساعت 12:01 PM

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    نوشته ها
    13
    پسندیده
    0
    مورد پسند
    0
    پس شما هم میگین ازدواجش خیانت وبی وفایی بوده وعذرش موجه نیست؟
    پس اینکه میگه در تمام اون دوران که با زنش بوده من همیشه همراهش بودم واحساس میکرده داره بمن خیانت میکرده حتی گفت که ما برای همیم من تجربه ی جهنمی داشتم تو دیگه نخواه تجربه کنی یعنی همش دروغه یا حتی شاید از روی وابستگی بوده وعاشق من نیست؟
    اصلا بنظرتون عشق قبل از ازدواج چقدر مهمه وکدام حالتش خطرناکه؟بعد از ازدواج چقدر تغییر میکنه؟
    اصلا بنظرتون حتی فکر کردن به رابطه جیدی با اون کار عاقلانه ای هست؟؟؟
    ویرایش توسط yasi2015 : 01-24-2015 در ساعت 06:52 PM

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •